خرید بک لینک
بابام بی تاب بود. بی تاب برادر جوونش. حاضر نشده بود بعد چهلم، لباس های سیاه رو از تن در بیاره. یادمه شب که می شد وقتی هممون می خوابیدیم تازه گریه های بابام شروع میشد. قاب عکس عمو رو بر می داشت و اشک می ریخت..هیچ وقت بابا رو این جوری ندیده بودم. یه بار که سرمزار عمو رفته بودیم، شنیدم آهسته داشت به عمو می گفت: داداش نگران همسر و فرزندات نباش، نمیذارم آب تو دلشون تکون بخوره..الحق که تا وقتی بود به قولش مردونه عمل کرد. گذشت تا دو ماه بعد و شد سی آبان 84 ...بابا از صبح که پا شده بود، حس می کردم یه جوریه...یه لحظه می خندید و یه لحظه به عکس عمو خیره می شد.ساعت حول و حوش ده بود که آماده

برچسب: سرنوشت, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

حافظ اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را صائب تبريزی اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را بخال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چيز می بخشد ز مال خويش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را شهريار اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را بخال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را هر آنکس چيز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شيرازی که برده جمله دلها را نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت

برچسب: مجادله,ترک,شیرازی, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

پشت سیم ها ... پشت حرف ها ... رازی است

که حجاب تلفن جادویی نمی فهمد ...

سخنگوی خاموشی که چشمانش پانتومیم عشق می شد

من حس می کنم که خانه بی تو، فقط بی توست

و بی تو، خانه چه خواب ترسناکی است

" امیری "

نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت

برچسب: تو,تمام,خانه,درد,کند, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

دلم آنقدر گرفته است که هیچ چیز شادم نمی کند. به سوی تو که می آیم

دلم بال و پر می زند. آنقدر از من دوری که فقط دست های خیالم به تو می رسد.

دست هایی که عمری در حسرت گرفتن دست های گرمت مانده و منجمد شده اند.

دست هایی که به سوی آسمان بلند است و فقط برایت دعا می کنند تا برگردی.

نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت

برچسب: بابا,برگرد, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

یک زن، یک دختر هر چقدر هم مردانه واسه زندگیش تلاش کنه... کارای سخت و طاقت فرسا انجام بده... هرچقدر هم بقیه تحسینش کنن که آفرین از اینکه روی پاهای خودش ایستاده و منت مردی رو نمی کشه... هر چقدر هم بشه سرپرست یک خونواده... هر چقدر هم بگه راضیم از کارم... اما شب همینکه سرش به بالشت میرسه، تازه یادش میاد که یک زنه، یک دختره... با هزار آرزو و حس ظریف دلدادگی... تازه اشکاش جاری میشه، تازه می فهمه چقدر بدون پشت و پناه بودن سخته یک زن هر چقدر هم محکم باشه، شکننده است و ظریف... یک جاهایی ظاهرسازی جواب نمیده، کم میاره، نیاز به انرژی و غمخوار داره پشتوانه یک زن میشه پدر،برادر،همسر

برچسب: زندگی,انگار,یکی,اشتباه,نوشته, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

کاش می شد که نرفت

کاش می شد که بمانیم و بسازیم خانه ای با گل دل

کشور عشق کجاست؟

صحبت از رفتن و بیزاری نیست، پای رفتن لنگ است

حاصل ما این است

کاش می شد که نرفت و زمین را بوسید و زمان را نوشید

کاش...

" سهراب سپهری"

نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت

برچسب: جای,ماندن,نیست,فکر,فردا,باشیم, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط، یک زن و شوهر با چهار تا بچه شون جلوی ما بودند. وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نمی دانست چه بکند...! ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت،سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاده! مرد که متوجه موضوع شده بود، بهت زده به پدرم نگاه کرد و گفت: متشکرم آقا...! مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش بچه هايش شرمنده نشود،کمک پدر را پذیرفت،بعد از اينکه ب

برچسب: انسانیت,نهایت,دینداری,است, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

یک روز نزدیکای ظهر از خونه رفت بیرون اما بعد یک ساعت یک دفعه در خونه باز شد و جمعیت عظیمی به همراه بابا وارد خونه شدند که همگی هم تا سر حد جنون آتشی و عصبی بودند، بابا یا الله کنان همراهیشون کرد...اومدند تو خونه اما چه اومدنی...زن و مردایی که فقط اون لحظه فحش و بد و بیراه آرومشون می کرد..ما هیچ کدوم رو نمیشناختیم خلاصه با وضعیت داد و بیداد وارد شدند، بابا اولین کاری کرد به مامان گفت وسایل پذیرایی و ناهار رو آماده کنه اما من به مامان گفتم اینایی که من می بینم نه تنها آشتی نمی کنن بلکه دعواشون شدید تر هم میشه ولی مامان گفت بابات کار خودشو بلده.. بابا مابین اون جمعیت نشست، به واسط

برچسب: خاطره, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

رفته ام جایی دور... نشانی ام را هیچ خیابانی ندارد رفته ام از خودم... از این خانه.. نگاهم را برده ام از پشت پنجره ی دلواپسی ها منتظری نخواهم داشت زیر بارانهای بدون چتر اما می خوانم در گوش ابرها، تنها نشانی ام را برای او که می دانم، خواهد آمد که بگویند رد مرا از واژه های جا مانده در شعرهایم بگیرد من جایی در خیال دوست داشتن ... در آخرین فصل رسیدن ایستاده ام خبر شهادت دوست که میرسد دلها آشوب میشود چه برسد به الان که خبر شهادت محسن حججی تداعی کننده کربلاست. الحق و الانصاف که کل الیوم عاشورا و کل الارض کربلاست. این واقعه اینقدر دردآور است و نهایت سفاکی و ظالمی قوم ملعون تکفیر

برچسب: قصه,رسید, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

امشب از قصّه پرم حوصله داری یا نه؟ می توانی به دلم دل بسپاری یا نه؟ اگر از غصّه بگویم گله را می فهمی می توانی به لبم خنده بباری یا نه؟ روز و شب پشت همین پنجره ها خوابم برد آمدی؟ کردی از این کوچه گذاری یا نه؟ هر شب از درد غمت بد به خودم می پیچم در خیالات منی گاه و گداری یا نه؟ بین پاییز و زمستان، دل من یخ بسته گو در اندیشه ی آغاز بهاری یا نه؟ خسته از زندگی ام میل قیامت

برچسب: توانی,دلم,بسپاری,نه؟, نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:00

صفحه بندی